تبليغاتX
من بسیارم !

من بسیارم !

تصمیمم اشتباه بود. وبلاگ نویسی واسه من مثه حرف زدن جلو آینه ست. دیگه نمی خوام چیزی بنویسم. مگه اینکه حتی از خودمم خسته شم. که البته این به ندرت اتفاق میفته.

البته هم چنان وبلاگ های مورد علاقه مو می خونم و دنبال می کنم.

مرسی به خاطر همه چی...

خداحافظ

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/11/27ساعت 21:50  توسط نیاز  | 

چند ساعت دیگه میرم رشت. میرم پیش راز. یه هفته ای می مونم تو دیار غربت. چهارشنبه برمی گردم.

قربون شوما. لطف عالی مستدام. زت زیاد.

فردا پس فردا میام آپ می کنم ااا.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/11/14ساعت 10:28  توسط نیاز  | 

میگن وقتی می خواین یه چیزی رو به دست بیارین انقدر بهش فکر کنین که احساس کنین اون و دارین، حسش کنین، ببینینش. منم ظاهرا از این روش خیلی موفقیت آمیز استفاده کردم. آخه امتحانام امروز تموم شد؛ ولی من هیچ حس خاصی ندارم. انگار که خیلی وقته تموم شده. آخه این همه من جون کندم، این همه زجر شب بیداری و اینا کشیدم... ولی حالا انگار نه انگار ! چقدر بی لیاقتم !

دوست سابقا عزیز امروز اومد فلش و فلش ریدرم و بهم داد و رفت. شاید این 2-3 هفته تعطیلی ترم عقلش سر جاش بیاد. البته من چشمم آب نمی خوره. حالا من موندم و آقای ایکس توی این شهر. نظرتون چیه برم مخ آقای ایکس و بزنم، بلکه دست از سر دوستان برداره؟ مثه اینکه کار، کار خودمه ها. ای بابا، هی جلو خودم و می گیرم تو قضیه دخالت نکنم نمیشه، یکی من و بگیره ...

بازم صد رحمت به مرام این پسرا. امروز صبح، دو ساعته انقدر خوب درس و واسم توضیح دادن که واسه اولین بار برگه ی پاسخ نامه ی امتحانم به صفحه ی چهارم رسید. من که همیشه خیلی زور بزنم به صفحه ی سوم می رسم و بعدش حوصله م سر میره و پا میشم؛ ایندفعه تا آخرین تایم امتحان نشستم و نوشتم. خودم هیجان زده شده بودم. اما حیف که بعدش تنها بودم، نشد هیجانم و با کسی در میون بذارم ...

واسه فردا یه برنامه ی خوب برای خودم ریختم. از صبح با دوستیم که دوست داشتنیه، فهمیده ست، صمیمیه و آرامش بخش. برنامه ایه که با اصرار قبولش کردم اما حالا خودم راضیم. امیدوارم فردا به همون خوبی باشه که فکر می کنم. واقعا استحقاقش و دارم. اگرچه ترجیح میدادم با کس دیگه ای بودم، اما شرایط جور نشد. عیبی نداره، همه چی به وقتش. حتما حکمتی داره ...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/11/10ساعت 20:55  توسط نیاز  | 

 

هیچی، خبری نیست. انقدر از این جمعه های تو خالی بدم میاد که نگو. می خواستم امروز بعد از ظهر خودم و بندازم خونه ی یکی از دوستان عزیز. دیشب که جواب نداد. تازه الان اس ام اس داده که "کی میای ؟" خب بابا من که بهت گفتم می خوام بیام چرا مثه بچه ی آدم نگفتی قدمم روی چشت؟ دیگه دیر شده. حوصله ندارم. نمیام تا از تنهایی دق کنی. (آخه بدبختی اینه که با تنهایی حال می کنی.)

پ.ن. این دوست عزیز اون دوست سابقا عزیزم نیستا. این یکی از یه جنس دیگه ست.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/11/09ساعت 16:38  توسط نیاز  | 

And you can see my heart beating

Now You can see it through my chest

Then I'm terrified but I'm not leaving

No, but I must pass this test

امروز از دنده ی چپ پا شدم. با اینکه وقتش و داشتم که بخوابم، ساعت 8.5 چشام و باز کردم و دیدم اصلا خواب آلود نیستم. پتوم انگار یخ زده بود. با اینکه بخاری و تا ته زیاد کرده بودم بازم اتاق سرد بود. هوا خیلی سرد شده. این چند روزه یهو همه ی کوهای اطراف سفید شده. ما که از اون برفا فیضی نمی بریم؛ فقط زجر سرماش رو دوشمونه. بعد صبحونه تصمیم گرفتم برم یه دوش بگیرم، بلکه حالم سر جاش بیاد. رفتم و دیدم بعله، آب قطعه. اومدم درس بخونم که حسش نیومد. خلاصه اینکه تا حالا هیچی بر وفق مراد نبوده. هنوزم که هنوزه آب قطعه.

از صبح تا حالا دو نفر داوطلب شدن بار اعصاب خوردی من و به دوش بکشن. اما من اصلا حوصله ی بیرون رفتن ندارم. از طرفی منتظر یه زنگم، قراره یه لطفی در حق یه کسی بکنم. از طرف دیگه منتظر یه زنگ دیگه م، که بهم خبر بدن کی برم دانشگاه با بچه ها درس بخونم. خلاصه اینکه از همه طرف محاصره شدم و جالب اینجاست که بیشتر از همه میل دارم که دوست سابقا عزیزم پیداش بشه و بگه غلط کردم ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/11/08ساعت 12:56  توسط نیاز  | 

موسیقی انتخابی : Russian Roulette – Rihanna

 

دیشب خواب دیدم مغزم از سرم بیرون زده؛ خیلی وحشتناک بود.

 

 گفته بودم که هرچی از دور و بریام بگم کم گفتم؛ حالا از این یکی بشنوید. دوست سابقا عزیزم که سه ساله کلا با هم قاطی هستیم و شاید در حد دو تا خواهر، یه ماهه با کسی دوست شده که از اول اصلا شخصیت موجهی از نظر من نداشت. حالا چه دردسرایی به خاطر این بشر کشیدیم و چه حرفایی خوردیم و چه حرفایی که خواهیم خورد، بماند. چند روز پیش از طریق یکی از دوستان متوجه شدیم که آقای ایکس متاهله و همون شخصیت غیر موجهی رو داره که من حس کرده بودم. از من اصرار و از دوست عزیزم انکار. از آدمای ضعیف متنفرم؛ آدمایی که زود دل می بندن و سخت دل می کنن... دوستم سابقه ی تقریبا طول و درازی در این زمینه داره و هر بارم تنفر من از این قسمت شخصیتش بیشتر و بیشتر میشه. حالا این تنفر به اوجش رسیده.

دیروز قرار گذاشتیم که بهش کمک کنم آقای ایکس رو بذاره کنار و کم کم فراموشش کنه. چقدر صحبت کردیم، چقدر فکر کردیم، چقدر انرژی گذاشتم، چقدر وقت، ... حالا امروز صبح تا حالا هیچ خبری از این دوستم نیست. کسی که از صبح باهاشم تا شب و حتی گاهی تا فردا صبحش، حالا حتی جواب زنگ و اس ام اس من و نمیده.

همین حالا بهم اس ام اس داد. گفت شناسنامه شو دیدم. دروغ گفتن. دیگه هر کی هر زری می خواد بزنه، بزنه. منم بهش گفتم هرجور که راحته رفتار کنه. دور من و خط بکشه. دیگه تو این مورد باهاش نیستم.

تحملم تموم شده. خسته شدم انقدر که من و به این و اون فروخت.

فقط این و بگم که مطمینم زودتر از اونی که بتونه فکرشو بکنه سرش به سنگ می خوره. امیدوارم که اون ضربه در حدی نباشه که هر تیکه ش رو به یه طرف پرتاب کنه؛ چون دیگه من کنارش نیستم که شکسته هاش و بند بزنم.

 

دوستی فرمول پیچیده ای داره. مخرجی داره که همیشه نادیده ش می گیریم و ناگهان خارج قسمتی رو کف دستت میذارن که اصلا انتظارشو نداری ...

 

پ.ن. لازم به ذکره که این آقای ایکس که گفتم اصلا سن خر بابامون  نداره. بنده خدا رو زود شوهر دادن. ۲۵ سالشه.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/11/07ساعت 23:39  توسط نیاز  | 

آهنگ انتخابی : Come as You Are – Kurt Cobain

از این آدمایی که باهاشون معاشرت دارم هرچی بگم کم گفتم.

دیروز که با دوستم داشتیم می رفتیم خونه ش، سر دور برگردون یه بنده خدایی با یه عینک آفتابی که تقریبا بهش میومد و با ماشین شاسی بلندی که اصولا به همه میاد کنارمون ترمز کرد و آدرس جایی رو پرسید که خیلی واضح و مبرهن بود. منم که حوصله نداشتم و تو فکر امتحان و ... با انگشت اشاره کردم. اونم رفت. وضعیت که خیلی مشکوک بود. برگشتم دیدم پلاک ماشین مال همین جاست. به دوستم گفتم بچه گیر آورده؟ برو دنبالش کارش دارم. خلاصه اینکه جلوی دانشگاه آزاد خفتش کردیم. بهش گفتم عزیزم گم که نشدی، هااا؟ بدبخت مونده بود حیرون. هی می خواست شیشه ی ماشین و بکشه پایین، مغزش جواب نمی داد که سوییچ و on کنه. بعدشم که جای سوییچ و پیدا نمی کرد. بعد دقایقی که موفق شد شیشه رو بکشه پایین، ویندوزش بالا اومد و شروع کرد به زبون بازی و این حرفا. بعدشم که دیگه روشنه، اقلا واسه خودم... خلاصه اینکه پررو بازیای من باز کار دستم داد و باعث و بانی یه رابطه ی پوچ و تو خالی شد که فقط به درد وقت گذرونی می خوره؛ اونم فقط از نوع مخابراتیش.

چکیده بگم؛ دیروز با کسی آشنا شدم که اعتماد به نفس بالایی داره که از بیخ و بن ساخته ی ذهن خلاق خودشه. گاهی اوقات خلاقیت آدمای دروغ گو رو تحسین می کنم و همچنین اعتماد به نفس شون رو. بدبختانه به جایی رسیدم که شنیدن دروغ فقط من و به خنده میندازه ...

نمی دونم اسم شو چی بذارم؛ بحران شخصیت؟ کتمان هویت؟ یا ... در هر صورت به نظرم یه جور بیماریه که خیلی همه گیر شده؛ حتی بیشتر از آنفولانزای خوکی.

صد رحمت به پینوکیو !

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/11/05ساعت 17:12  توسط نیاز  | 

موسیقی که انتخاب کردم : Halo - Beyonce

سه تا امتحان دادم. نمی خوام در موردشون حرف بزنم. بگذریم ...

 

روز سه شنبه کسی رو از نزدیک دیدم که مدتها دورادور بهش نزدیک بودم. کسی که حالا احساس می کنم از انتخابش به عنوان یه دوست اصلا پشیمون نیستم. کسی که اگه بخوام هست؛ می خوام که همیشه باشه. امروز این و بهش گفتم ...

 

روز چهارشنبه با کسی آشنا شدم که زحمت می کشه. به طرز غیر قابل باوری صادقه. ساکته. ناظره. فکر می کنه. گوش می کنه. خالصه... و به صورت غرورآمیزی ساده ست. بی ادعا و مظلوم ...

همچین خصوصیات نابی تو یه اثر ناشناس و شایدم ناشیانه ی خدا پدیده ی عجیبیه.

 

دیروز یعنی جمعه به طور اتفاقی یه دوست قدیمی رو دیدم که مدتیه دوباره ارتباط برقرار کرده با دنیای خارج از خودش و با من. در حالی که با دوستم مشغول دور زدن های بی پایانمون بودم دیدمش، حرف زدیم. آخر شب یه جای دیگه و بازم به طور اتفاقی همدیگرو دیدیم.

اینجوری بود که دیشب به یه شب خاص تبدیل شد. شب رو تو جمع سه نفرمون گذروندیم. اگه بی خوابی که باعثش شد رو نادیده بگیرم شب خیلی خوبی بود. و یه دوست خوب ...

 

اتفاقات خوبی در جریانه و من این و درک می کنم که فقط در حد اتفاق نیستن ...

ولی همچنان نوشتن برام سخته. شاید برای یه قسمتی از مغزم اتفاقی افتاده که قدرت بیان احساساتم و تا حدود نود درصد از دست دادم ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/11/04ساعت 0:34  توسط نیاز  | 

امروز بعد از ظهر که از پنجره ی آشپزخونه بیرون و تماشا می کردم یهو یه حال و هوای خاصی پیدا کردم. یه خاطراتی واسم زنده شد. یاد روزای آخر عید امسال افتادم. یاد روزایی که نیکداد عزیزم به دنیا اومد. هوا همین جوری ابری و گرفته بود. چه روزای خوبی بود. چقدر حسرت اون روزا رو می خورم؛ چون اطمینان دارم که دیگه هیچ وقت تکرار نمیشن. یه دوستی داشتم که اینجور مواقع بهم می گفت "شک نکن که بازم اتفاق میفته، بهتر از قبلیا اتفاق میفته." ولی من بهتر از اون روزا رو نمی خوام، من دقیقا همون حال و هوا رو می خوام. همون خوشیا، همون نگرانیای شیرین، همون شلوغ پلوغی و حتی اعصاب خوردیاش و ...

این روزا زیاد یاد خاطراتم میفتم. زیاد یاد گذشته ها رو می کنم. حس می کنم مغزم داره اطلاعاتش و Defrag می کنه. خوبه، حتما لازمه دیگه ...

دارم آهنگCloser – Anathema   رو برای بار چندم گوش می کنم. نمی دونم چه مرضیه که هر دفعه می خوام بنویسم باید حتما همراه موسیقی باشه و بازم نمی دونم چه مرضیه که دوس دارم اینجا بگم چه آهنگی داره play میشه و هی تکرار میشه. شاید چون آهنگی که انتخاب می کنم مستقیما با حال و هوام ارتباط داره. من زبون موسیقی رو به بقیه ی زبونا ترجیح میدم. گاهی میگم چه آهنگی و انتخاب کردم به امید اینکه شاید یه نفر حس واقعیم و درک کنه ...

 

"بزرگترین درد من جسمانی نیست. چیزی شگفت را در درون دارم، چیزی که همواره از آن آگاه بوده و نتوانسته ام بیرونش کشم: یک من خاموش که نشسته است و فردی کوچکتر را در درونم می نگرد که هر کاری انجام می دهد..." جبران خلیل جبران

و شاید من هم ...

 

پ.ن. ارتباط اسم پست با محتوای نوشته هام خیلی درونیه.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/10/25ساعت 23:8  توسط نیاز  | 

تقریبا سه ماهه که چیزی ننوشتم. حرفی برای گفتن نداشتم. چند وقتیه دوباره این نیازو احساس می کنم که باید بگم؛ دیگه این حسم به اوجش رسیده. نمی دونم تداوم داره یا نه اما فعلا می خوام بهش جواب مثبت بدم.

 

دارم آهنگ I Belive I Can Fly – Bianca Ryan  رو گوش میدم. از اون آهنگاییه که می ذارم انقدر تکرار شه تا دیگه نشنومش، جزیی از اون میشم و شایدم اون جزیی از من.

تو فرجه ی امتحانام، 4-5 روز دیگه امتحانام شروع میشه. فعلا نمی خوام از درس و دانشگاه بگم. به اندازه ی کافی درگیرش هستم. شدیدا احتیاج به آرامش دارم.

خالی ام.

هنوزم این عادت بد و دارم که نمی تونم در مورد ناراحتیام حرف بزنم.

تو این سه ماه خیلی بزرگ شدم. خیلی بیشتر از اونی که میشه انتظارشو داشت. تجربه های خوب و بد زیاد داشتم، اما نتیجه ی همشون به نظرم مثبته. بزرگ شدم اما تغییر نکردم؛ هنوز همونم. خوشحالم که این و میگم. و چیزی و از دست ندادم؛ هر چی بوده جبران پذیر بوده...

من مات و مبهوتم از انتخابایی که تو زندگیم کردم و می کنم. حساب کتابایی که تو اون موقعیت می کنم واسه خودمم مثه یه رازه.

خیلی از این شاخه به اون شاخه پریدم، می دونم. افکارم به همون به هم ریختگیه که نشون میده. دارم سعی می کنم مرتبش کنم.

ممنون از دوست خوبم که بلافاصله بهم زنگ زد و گفت خوشحاله که می خوام برگردم. بزرگترین چیزی که از این وبلاگ به دست آوردم همین دوسته که واسم خیلی عزیز و محترمه. حتی تو بدترین شرایطم همرام بود. تحمل من تو بعضی شرایط واقعا تحسین برانگیزه...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/10/24ساعت 23:31  توسط نیاز  | 

 

 

شاید بازم بیام. به زودی...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/10/24ساعت 16:59  توسط نیاز  | 

داشتم ویولون می زدم...

اما حالا سرشار از امواج منفی ام...

باید برگردم به گوشه ی خودم...

ناخودآگاهم منو یاد یه افسانه ی ژاپنی انداخت :

یه روزی یه تاجر پارچه جون یه زن زیبا رو نجات داد. زن برای جبران لطفی که تاجر بهش کرده بود بهش میگه به من یه دستگاه پارچه بافی بده و من برات بهترین و زیباترین پارچه های ابریشمی رو می بافم. به شرطی که راز اون پارچه ها رو هیچ وقت نپرسی و هرگز وارد اتاق کار من نشی. تاجر قبول می کنه. از اون روز به بعد زن هر بار بهترین و زیباترین پارچه ها رو تحویل تاجر می داد و تاجرم از فروش اونا سود خوبی به جیب می زد. اما کنجکاوی راحتش نمی ذاشت که اون پارچه ها چطور بافته میشن و چه رازی در میونه که زن ازش پنهون می کنه. بالاخره یه روز که زن مشغول کار بود و تو اتاقش مشغول بافتن پارچه، از لای در سرک می کشه که ببینه اون زیبایی چطور آفریده میشه. و صحنه ای رو میبینه که هیچ وقت قرار نبود ببینه. یه پرنده ی زیبا پای دستگاه بود و هر بار از پرهای خودش توی تار و پود پارچه می ذاشت و اون و می بافت... تاجر متعجب و از خود بی خود میشه و همون موقع پرنده متوجه حضور کسی پشت در میشه و...

همین جا تمومش می کنم. مهم نیست چجوری؛ اما افسانه همین جا تموم میشه...

و خلق زیبایی هم...

 

پ.ن. هر صحبتی در مورد پست و بلاگ هست همین جا باشه فقط. من و بلاگم دو نفریم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/26ساعت 0:4  توسط نیاز  | 

کاش آدما اینقدر قابل پیش بینی نبودن

دیگه خسته شدم

فرمول خلقت لو رفته

بهتره زودتر عوضش کنن

وگرنه دست به خلقت می زنم...

+ نوشته شده در  شنبه 1388/07/25ساعت 12:39  توسط نیاز  | 

نفس می کشم پس زنده ام...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/19ساعت 19:10  توسط نیاز  | 

ـ به نظر من هنر مثل انرژی میمونه. از بین نمیره. فقط از یک نوع به نوع دیگه تبدیل میشه و شایدم از یک نفر به یک نفر دیگه منتقل.

ـ خیلی وقته که صبح ا سرحال بیدار نمیشم. ناامید پا میشم. تقریبا انگیزه ای واسه بیرون اومدن از تختم ندارم. خیلی وقته صبح ا چشامو که باز می کنم لبخند نمیزنم.

ـ حیوونا چه خوب آدما رو درک می کنن. کاش آدمام همون قدر درکشون می کردن. کاش زندگیامون متقابل بود.

ـ میگن هر چی بکاری همون و درو می کنی. فکر کنم از جهاتی راست میگن. مشکل من اینه که بذرام با هم قاطی شدن. نمی دونم چی می کارم. واسه همین وقتی درو می کنم غافلگیر میشم...

ـ خوابای عجیب غریب به قوت خودشون باقی ان. دعا می کنم وقتی مردم، جزیی از خوابام بشم.

ـ خیلی چیزا رو میبینم و می شنوم و می فهمم؛ اما امان از... بهم گفتن "بشنو و دم نزن."

ـ امروز با یه کودک درون آشنا شدم، تجربه ی جدیدی بود. شاید یه روزی با مسترم آشناش کنم، مستر درونم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/12ساعت 1:10  توسط نیاز  |